.

صفحه اصلی داستان های پزشکی شب یلدا
با توجه به پایان بازسازی ؛ روزهای یکشنبه و چهارشنبه در مکان دائمی مطب پذیرای بیماران گرامی هستیم
امتیاز کاربر: / 0
بدخوب 

(( شب يلدا))

يك روز پائيزي در اوايل آذر ماه بود.ساعت هفت و نيم صبح بود ولي هوا تازه روشن شده بود. اتوبوس شركت واحد در ايستگاه بالاي بيمارستان توقف كرد و من از آن پياده شدم. انترن اطفال بودم و آن روز در بيمارستان كشيك بودم.ساعت هشت صبح بايد كشيك را از انترن شب قبل تحويل مي گرفتم.روپوشم را كه شب قبل در خانه اطو زده بودم روي دستم انداخته بودم و سلانه سلانه و خميازه كشان از كنار نرده هاي بيمارستان به طرف در بيمارستان مي رفتم.از دور عده زيادي را ديدم كه جلوي در ورودي تجمع كرده اند. برايم عجيب بود اين وقت صبح اين آدمها جلوي در بيمارستان چه مي خواهند. با خود گفتم حتماً كسي مرده و اينها اقوام او هستند كه براي تحويل جنازه آمده اند. ولي وقتي به جمعيت نزديك شدم،ديدم كه يكي از نگهبانان و دو نفر از پرستاران اورژانس بيمارستان هم وسط جمعيت هستند و بقيه دور آنها حلقه زده اند. مردي كه همزمان با من به جمعيت رسيد از ديگري پرسيد.آقا چي شده؟

يكنفر گفت: من هم درست نمي دونم ولي مثل اينكه يك بچه سر راهي پيدا كرده اند.

تا من در تلاش بودم كه از بين جمعيت راهي براي ورود به بيمارستان پيدا كنم، پرستاران بچه را داخل پتويي پيچيده و به داخل بردند. در بين جمعيت هر كس چيزي مي گفت.يكي براي اين بچه بدبخت ابراز تاسف مي كرد. ديگري لعن و نفرين بر پدر و مادرش مي فرستاد كه او را توي سرما رها كرده اند. آن يكي مي گفت اينها ثمره وضع بد اقتصادي مردم است. آن يكي هم مي گفت اينها حاصل روابط نامشروع هستند.مرد ديگري با آب و تاب براي ديگران در حال تعريف بود كه چگونه براي اولين بار او اين كودك را پيدا كرده است. او مي گفت كودك را داخل زنبيلي در كنار بيمارستان گذاشته بودند و او از صداي گريه بچه متوجه او شده ، ولي وقتي پتوي بچه را كنار زده از ترس نزديك بوده شاخ در آورد،چون كودك دو تا كله داشت!

وقتي اين را شنيدم،بيشتر مشتاق شدم كه اين كودك دو كله راببينم.ديگر به پاويون نرفتم.همانجا روپوشم را كه در دست داشتم تنم كردم و مستقيماً به سمت اورژانس بيمارستان رفتم.همزمان با ورود من به اورژانس،دوستم نيز كه قرار بود كشيك را از او تحويل بگيرم،رسيد قبل از ما نيز رزيدنت كودكان بر بالين بيمار حاضر شده بود و همراه با تعدادي از پرستاران و پرسنل بر دور كودك گرد آمده بودند.به دوستم گفتم مي گويند اين بچه دو تا كله دارد.او هم كه خواب آلوده بود و مثل اينكه تازه از خواب پريده باشد گفت:چي… دو تا كله؟جل الخالق.

هر دو به آرامي و با تعجب به آن جمع نزديك شديم تا كودك دو سر را ببينيم. وقتي چشمم به او افتاد،در نگاه اول به نظرم رسيد واقعاً دو تا كله دارد ولي وقتي بيشتر دقت كردم ديدم سر اصلي كودك در جاي خودش قرار دارد ولي توده بزرگ ديگري در كنار سرش قرار گرفته كه آنهم از گردن منشاء گرفته بود و شبيه سر دوم به نظر مي رسيد.

كودك حدود يكي دو ماهه به نظر مي رسيد و طفلكي از گرسنگي و سرما ناي گريه كردن هم نداشت. پرستاران مشغول باز كردن قنداق او بودند تا رزيدنت اطفال بهتر بتواند او را معاينه كند.ناگهان از لاي قنداقش تكه كاغذي كه چندين تا شده بود به زمين افتاد. من زودتر از همه خم شدم و آنرا برداشتم و باز كردم. در واقع يك نامه بود و كسي با خطي كه شبيه خط كودكان دبستاني بود مطلبي نوشته بود،با صداب بلند آنرا براي بقيه خواندم:

(( مردي هستم با 7 سر عائله،كارگر مردم هستم و خرجم از دخلم بيشتر است. از عهده مخارج عمل اين بچه بر نمي آيم))

(( شما را به خدا، او را عمل كنيد.اگر خوب شد از طريق تلويزيون استان به من خبر دهيد تا بيايم او را ببرم ولي اگر خوب نشد و زنده ماند او را به پرورشگاه تحويل دهيد.اگر هم مرد خودتان دفنش كنيد. من هنوز براي او شناسنامه نگرفته ام))

بعد از خواندن اين نامه همه بيشتر متاثر شده بودند. در اين موقع لباسهاي كودك را كاملاً باز كرده بودند و اين توده مرموز كه باعث شده بود اين طفل معصوم از خانه رانده شود بخوبي مشهود بود. رزيدنت كودكان معتقد بود اين توده يك
((كيستيك هيگروما)) ي بسيار بزرگ است و با عمل خوب خواهد شد.

بعد از هماهنگي با اساتيد بخش و مسئولين بيمارستان كودك بستري شد.من هم انترن مسئول اين بيمار شدم و با علاقه اي كه به سرنوشت او پيدا كرده بودم با حساسيت كارهاي او را پيگيري مي كردم.طي روزهاي بعد اساتيد مختلف كودكان و جراحي اين كودك را معاينه كردند و همه با همان تشخيص كيستيك هيگروما موافق بودند.بررسيهاي مختلف روي قسمتهاي ديگر بدن او نيز انجام شد و خوشبختانه همه اعضاء و احشاء بدن او سالم بودند و همه چيز آماده بود تا با يك جراحي موفقيت آميز،كودك از شر اين توده لعنتي خلاص شود. اما جراحان بيمارستان با بهانه هاي مختلف ازعمل او شانه خالي مي كردند.اكثر آنها نگران مسائل قانوني و رضايت عمل جراحي براي كودك بودند.بالاخره يكي از جراحان كه از استادان خوب ما بود،با استناد به همان نامه اي كه در قنداق كودك بود و مي توانست به عنوان يك رضايت عمل محسوب شود،مسئوليت عمل را پذيرفت و طي يك عمل چند ساعته،جراحي را با موفقيت به انجام رسانيد و كودك شكل طبيعي پيدا كرد.

بدنبال رسيدگيهاي بعدي و بهبودي كامل، از طريق تلويزيون محلي بهبودي او به به اطلاع مردم رسيد و حتي فيلمي از وضعيت سلامتي او پخش شد و با اطلاعيه اي كه در اخبار استان پخش شد از والدين او خواسته شد تا براي تحويل او به بيمارستان بيايند.

از روز بعد از پخش اطلاعيه، بي صبرانه منتظر آمدن والدين اين كودك بوديم.يك هفته اي گذشت ولي هيچكس براي تحويل او نيامد. آن روز آخرين روز آذر ماه و آن شب،شب يلدا بود. مادرم گفته بود امروز زودتر به خانه بيا و مقداري آجيل و ميوه بخر چون همه برادر و خواهرهايت امشب به خانه ما مي آيند. من هم كه آخرين بچه خانه بودم و با مادرم زندگي مي كردم براي اجراي دستور او راهي خانه بودم. همچون ديگر روزهاي آن هفته موقع خروج از بيمارستان از جلوي دفتر رئيس بيمارستان رد شدم و از منشي او سراغ پدر و مادر بچه را گرفتم. او گفت:هيچ خبري نيست،مسئولين هم تصميم گرفته اند او را فردا تحويل پرورشگاه دهند.

در حاليكه خيلي ناراحت بودم بيمارستان را ترك مي كردم. به اين فكر مي كردم كه اين شب يلدا براي اين كودك خيلي طولاني تر از بقيه مردم خواهد بود. به او فكر مي كردم كه چگونه با يك بيماري علاج پذير و بدليل ناتواني مالي پدر،از كانون گرم خانواده دور خواهند ماند. و چه آينده تلخي در انتظار او خواهد بود.راستي پدر و مادر او در اين شب كه رسم است همه اهل خانه دور هم جمع شوند،آيا جاي خالي او را احساس نمي كنند؟

هنوز خيلي از بيمارستان دور نشده بودم كه مردي آفتاب سوخته با عرقچين خاكي را ديدم كه به سمت من مي آمد، كت وصله دار و شلواري كهنه به تن داشت.به او توجهي نكردم و به راه خود ادامه دادم چون فكر كردم طبق معمول از همين گداهاي حرفه اي است كه اطراف بيمارستان پرسه مي زنند و به بهانه خريد دارو و يا هزينه بيمارستان از مردم اخاذي مي كنند. پشت سر او نيز زني كه چادر كهنه و چروكي به سر داشت حركت مي كرد.آنها هر دو طوري به سمت من آمدند كه مجبور شدم بايستم. سرم را كامل بالا بردم و با تعجب به آنها نگاه كردم. هر چند كه فقير به نظر مي رسيدند ولي قيافه آنها به گداهاي هميشگي نمي خورد. بعد از لحظه اي سكوت مرد گفت:

  • مادر و پدر آن بچه هستيم ولي مي ترسيم پيش رئيس بيمارستان برويم. مي دانيم شما يكي از دكتر هاي بچه ما هستيد . شما را بخدا به ما كمك كنيد. ما بيرحم نيسيتم، از بدبختي و بيچارگي اين كار را كرديم.

  • من از اينكه پدر و مادر بچه پيدا شده اند هيجان زده شده بودم،از شدت خوشحالي بي اختيار مرد را بغل كرده و بوسيدم و او در حاليكه سرش را روي شانه من گذاشته بود هق هق گريه مي كرد و در همان حال صداي گريه مادر را نيز شنيدم.

آنها را به بيمارستان بردم و مسئولين بعد از شناسايي قانوني والدين و گرفتن يك تعهد نامه از پدر كودك، او را به پدر و مادرش تحويل دادند.لحظه اي كه كودك را در آغوش مادرش مي گذاشتند، بسيار باشكوه بود.مادر با احساس صادقانه او را مي بوئيد و مي بوسيد و مي گفت خدا را شكر كه تو را دوباره به ما برگرداند و در حاليكه رو به پرستاران و حاضرين داشت مي گفت (( من تا آخر عمر كنيز همه شما هستم كه بچه مرا خوب كرديد. من همه شما را دعا مي كنم))

من نيز بي اندازه خوشحال بودم بخصوص كه اين كودك اولين شب يلداي خود را بين خانواده اش مي گذراند.هر چند كه آنها آنقدر فقير بودند كه براي ايشان شب يلدا فرقي با ديگر شبها نداشت.

((شب يلدا))

نكات:

اين كودك كيستيك هيگروما در ناحيه گردن داشته كه بسيار بزرگ بوده و شبيه يك كله جداگانه بوده است.كيستيك هيگروما (لنفانژيوما) كه در نتيجه انسداد عروق لنفاوي در حال رشد ايجاد مي شود در يك تولد از هر 12 هزار تولد ديده ميشود. اگر چه اين ضايعه در هر جايي از بدن مي تواند ديده شود ولي شايع ترين محلهاي آن در مثلث خلفي گردن،زير بغل،كشاله ران و مدياستن مي باشد . لايه داخلي كيست اندوتليوم است و كيست از لنف پرمي باشد. گاهي كيست هاي تك حفره اي هم ديده ميشود. اما غالباً كيست ها متعدد هستند و در نسوج اطراف نفوذ پيدا كرده و آناتومي موضعي را خراب مي كنند. از انواع بسيار اذيت كننده كيستيك هيگروما مواردي است كه اين ضايعه كف دهان،زبان و نسوج عمقي گردن را درگير كرده است.

اين توده ممكن است در زمان تولد وجود داشته باشد اما ممكن است طي هفته ها تا ماههاي اوليه بعد از تولد ظاهر شوند و سريعاً بزرگ شوند و اغلب آنها تا سن 2 سالگي خود را نشان مي دهند. گاهي بدليل عفونت ممكن است به سرعت بزرگ شود و در گردن مي تواند باعث فشار روي راه هوايي شود.

درمان انتخابي اين بيماري جراحي است اما برداشت كامل هرگز مقدور نيست چون ممكن است به نسوج اطراف هم آسيب رسانده شود. برداشتن راديكال توده همراه نسوج طبيعي اطراف توصيه نميشود و در صورت عود مجدد بايد مجدداً به همان شكل كنسرواتيو رزكسيون انجام شود.

 

 
اطلاعات تماس

نشاني مطب

 

خيابان شريعتي -بالاتر از سيدخندان -   روبروي خيابان خواجه عبداله انصاري - ساختمان۱۰۳۰- طبقه۵ - واحد۱۹ 

تلفن:۲۲۸۵۲۶۵۰- ۰۲۱   

تلفن همراه مطب :              ۶۰۷۶۲۷۸-۰۹۱۹