.

صفحه اصلی داستان های پزشکی مادر
با توجه به پایان بازسازی ؛ روزهای یکشنبه و چهارشنبه در مکان دائمی مطب پذیرای بیماران گرامی هستیم
امتیاز کاربر: / 2
بدخوب 

مادر

پيراهن سياه به تن داشت و غمگين بود. قيافه دلنشين آن مرد جوان،آشنا به نظر مي رسيد،اما نمي دانستم او را كجا ديده ام.آخرين مريض آن روز مطب من بود ولي ظاهرش بيمار گونه نبود.منتظر بودم بنشيند و مشكل خود را بگويد تا شايد بتوانم كمي از بار غم او بكاهم.نگاههاي او با بيماران ديگر فرق داشت. بسيار كوتاه و متفكرانه نگاه مي كرد .گويا مي خواست چيزي بگويد ولي نمي دانست از كجا شروع كند.وقتي ديدم چيزي نمي گويد من شروع كردم و گفتم:چرا سياه پوشيدي جوان؟

با لحني آرام و با لبخندي معني دار گفت:آقاي دكتر فكر مي كردم قيافه من يادتان مانده باشد. اگر خاطرتان باشد مادر من يك ماه قبل در بخش شما فوت شد.

گفتم :مادر شما…؟

گفت : بله،پوران اميني كه سالها مريض شما بود،مادر من بود.

با شنيدن اين اسم لحظه اي روي صندلي ميخكوب شدم.نام او براي من يك نام ماندني بود و خاطره بيماري او در وجود من تاثير عميقي گذاشته بود. داستان او را بارها براي ديگران تعريف كرده بودم و هر بار از آن عبرت مي گرفتم. بعد از چند لحظه اي كه به سكوت گذشت گفتم:پسرم مرا ببخشيد از اينكه شما را بجا نياوردم. واقعيت اين است كه مادر شما براي من فقط يك مريض نبود،بلكه او معلم من بود. من از او درسهاي زيادي گرفتم.

پسرك كه با تعجب به من نگاه مي كرد ،بي درنگ گفت:معلم شما…؟ البته مادر من معلم بود ولي گمان نمي كنم سن او اجازه مي داد كه معلم شما باشد.

گفتم: نه عزيزم،به جز معلمهاي مدرسه و دانشگاه همه انسانها در زندگي ،معلمهايي دارند كه معمولاً چيزهاي مهم تري به او ياد مي دهند.شايد هم من خودم سعي كردم شاگرد خوبي براي مادر شما باشم و از او درس بگيرم.

بديهي بود كه مرد جوان مشكلي دارد كه تا آن وقت شب منتظر صحبت با من مانده است. از او پرسيدم:خوب عزيزم:من در حال حاضر چه كاري مي توانم براي شما بكنم؟آيا مشكلي داري كه به دست من قابل حل باشد؟

گفت:آقاي دكتر من مشكلي ندارم.ولي در اين مدت كه مادرم مرده،فكري همچون خوره در ذهن من افتاده و هر چه
مي خواهم به آن فكر نكنم مرا آرام نمي گذارد.

گفتم : چه فكري عزيزم؟

گفت:از وقتي كه من بچه بودم،مادرم بارها به خاطر اين بيماري،عمل شد. هميشه نيز عمل او موفق بود و بخوبي از بيهوشي در مي آمد.من در آن شب از پيش مادرم تكان نخوردم. همه چيز را ديدم و بخوبي به خاطر دارم.گمان مي كنم آن شب در مورد مادر من اشتباهي رخ داد كه باعث مرگ ناگهاني او شد.

گفت: پسرم،آرام باش و براي من هر چه ديده اي تعريف كن.

پسرك نفس عميقي كشيد و اشكهاي كنار چشمش را پاك كرد و سپس ادامه داد:

اگر يادتان باشد بعد از آخرين عمل،مادر من به خوبي بهوش نيامد و وقتي به بخش آمد يك لوله پلاستيكي را از داخل دهانش به ريه او گذاشته بودند (لوله تراشه).به ماگفتند اين لوله موقت است و اگر نفس بيمار بهتر شود آنرا در خواهند آورد.در آن شب يك آقايي كه روپوش سفيد داشت به طور تمام وقت بالاي سر مادر من بود يك وسيله پلاستيكي شبيه يك خربزه كوچك دستش بود(آمبوبگ) و هر از چند گاهي آنرا به لوله داخل دهان مادرم وصل مي كرد و با فشار زياد مقداري هوا وارد لوله مي كرد از قيافه آن آقا به نظر مي رسيد مرد خوبي باشد ولي خيلي بي حوصله و خسته بود و مرتب خميازه مي كشيد به او گفتم.ببخشيد اگر از دست من هم، كاري بر مي آيد،انجام دهم.

گفت: اي كاش به جاي من و تو در اينجا يك بنت بود.

گفتم:خوب اگر لازمه نسخه كنيد ، برم بخرم.

از اين حرف من خيلي خنديد و به من توضيح داد كه اين بنت يك دستگاه تنفس مصنوعي است كه خيلي گران قيمت است و قابل خريدن با نسخه نيست و وقتي خيلي پرس و جو كردم فهميدم در آن بيمارستان دو تا از آن دستگاه وجود دارد كه فعلاً به مريضهاي ديگري وصل است. به من گفته شد مادر تو وضعش از آن مريضها بهتر است و خودش نفس مي كشد و فقط گاهي بايد به او يك نفس كمكي داد ولي آن مريضها اصلاً خودشان نفس ندارند.آن شب چند باري هم آن وسيله پلاستيكي را به من داد و در فشار دادن آن به او كمك كردم تا او خستگي دركند.(1) .

نيمه هاي شب بود و من روي صندلي چرت مي زدم كه يكهو از خواب پريدم،آن آقا نبود. صورت مادرم را كه نگاه كردم كاملاً سياه بود و اثري از همان معدود نفسهايي هم كه مي كشيدنبود. من سريع پريدم تا با آن وسيله پلاستيكي هوا به داخل لوله اي كه در دهان مادرم بود بزنم ولي ديدم يك لوله اكسيژن داخل آن گذاشته شده و با چسب دهانه آنرا بسته اند. ديگر ترسيدم و پرستار را صدا كردم و بالاخره آنجا شلوغ شد و مرا از اتاق بيرون كردند ودر نهايت آن شب،آخرين شب حيات مادر من شد. ولي الان هر چه فكر مي كنم، مي بينم اين كار كاملاً اشتباه بوده و فكر مي كنم علت مرگ مادر من همين كار بوده است.

آقاي دكتر ما به شما اطمينان كامل داريم و مي دانيم كه در اين سالها چقدر براي مادر ما تلاش كرديد.اين جريان را هم من براي هيچكس ديگري غير از شما تعريف نكرده و نخواهم كرد و به شما هم اگر مي گويم براي آن است كه اگر واقعاً اين كار غلطي بوده است به دانشجويان و پرستاران و به همه همكارانتان ياد بدهيدكه چنين اشتباهاتي نكنند.

از شنيدن اين موضوع خيلي ناراحت شدم. به من گفته بودند خانم پوران اميني بعد از عمل دچار ايست قلبي شده و فوت نموده است.من نيز با توجه به بيماري پيشرفته اي كه داشت و در هر حال مرگ به زودي به سراغ او مي آمد،بررسي بيشتري نكردم.ولي حرفهاي آن مرد جوان براي من تكان دهنده بود.از اينكه آن مرد روپوش سفبد اينقدر عقلش كم باشد كه دهانه لوله تراشه را با چسب ببندد،به خشم آمده بودم،اما نمي دانستم به پسرك چه جوابي بدهم،جايي براي دفاع كردن نبود و متاسفانه مجبور بودم آن واقعيت تلخ را قبول كنم.ولي تصميم گرفتم حقايق ديگري را كه در مورد مادرش مي دانستم به او بگويم تا شايد بتوانم روحيه او را عوض كنم.به او گفتم:من از شنيدن حرفهاي شما خيلي متاسف شدم ولي الان كه درخدمت شما هستم كار ديگري از دستم
بر نمي آيد جز اينكه بگويم شرمنده ام.ولي در اين فكر هستم كه از اين موضوع بايد عبرت بگيرم و تغييرات اساسي در برنامه هاي بخش بدهم تا ديگر اين اتفاقات تكرار نشود.خوب پسرم به من بگو كه تو الان چند سال داري و چه مي كني؟

گفت: من نوزده ساله ام و تازه ديپلم گرفته ام.مشغول درس خواندن براي كنكور بودم كه اين موضوع براي مادرم اتفاق افتاد.

گفتم:خوب حالا روحيه ات را كه نباخته اي ؟آيا خوب درس مي خواني؟

گفت:بله،من به مادرم قول داده ام دكتر شوم.به خاطر او هم كه شده سعي مي كنم در رشته پزشكي قبول شوم.خودم هم به اين رشته علاقه دارم و دوست دارم مثل شما به مردم خدمت كنم.

گفتم:بسيار خوب.از اينكه تو هم مثل مادرت اينقدر مصم هستي خيلي خوشحالم و اميدوارم موفق شوي. من فكر مي كنم اطلاعات تو از بيماري مادرت محدود است،اگر مايلي يكبار هم داستان او را زبان من گوش بده. مطمئن هستم براي تو نيز جالب خواهد بود.

گفت:بله آقاي دكتر اگر اين لطف را بكنيد من خيلي ممنون ميشوم.

گفتم:گمان مي كنم 12 سال پيش كه براي اولين بار مادرت پيش من مد تو هفت يا هشت سال بيشتر نداشتي؟

گفت:بله،بيماري مادرم كه شروع شد من كلاس اول ابتدايي بودم.

گفتم:مادرت در آن موقع با آنكه كاملاً جوان بود ولي متاسفانه يك سرطان پيشرفته پستان داشت كه حتي مغز او را نيز گرفتار كرده بود(متاستاز مغزي). از نظر علم طب،چنين بيماري لاعلاج محسوب ميشود و بيمار حداكثر چند ماه ديگر زنده نخواهد بود.در اين موارد عمل جراحي سودي ندارد و فقط مي توان راديوتراپي انجام داد.ولي وقتي متوجه شدم كه مادرت باردار است و طي چند ماه آينده صاحب فرزند دوم خود خواهد شد،خيلي ناراحت شدم،چون ديگر راديو تراپي هم به صلاح او نبود. من با مادر و پدرت صحبت كردم وآنها را راضي كردم كه با مراجعه به يك متخصص زنان به اين حاملگي خاتمه دهند و سپس جهت راديو تراپي مراجعه كنند. من نزد مادرت صبحتهاي اميدوار كننده زدم متوجه شدم او خودش عمق فاجعه را بخوبي درك مي كند ولي بسيار قوي بود و هيچ آثاري از تزلزل در روحيه او به چشم نمي خورد.پدرت بيش از او نگران بود.آنها آن روز از پيش من رفتند. حدود 10 روز بعد بار ديگر به مطب من آمدند. روحيه مادرت همچنان خوب بود.وقتي از او پرسيدم آيا پيش دكتر زنان رفته اي؟گفت:نه،من
مي خواهم اين بچه به دنيا بيايد.از شما هم مي خواهم كه مرا عمل كنيد.

گفتم:من حتي اگر پستان تو را عمل كنم،گرفتاري مغز تو با اين غده را چه كنم؟

گفت:آنرا هم عمل كنيد.من خودم مسئوليت همه چيز را مي پذيرم با شوهرم هم صحبت كرده ام او هم كاملاًراضي است.اين حرفها براي من خيلي عجيب بود. درطول بيست سالي كه در ايران و خارج از ايران به حرفه جراحي اشتغال داشتم چنين مريضي نديده بودم كه اين قدر با اطمينان و اعتماد به نفس در مورد بيماري خود تصميم بگيرد.

گفتم: خانم اميني شما چطور به اين نتيجه رسيديد كه بايد عمل شوي؟دانش پزشكي نمي تواند حرفهاي شما را بپذيرد و عمل شما به هيچ وجه نتيجه اي ندارد.

گفت:آقاي دكتر،بعد از آنكه از مطب شما رفتيم،من و شوهرم خيلي ناراحت بوديم و نمي توانستيم تصميم بگيرم. ما در كمال نااميدي به مشهد و پابوس امام رضا(ع) رفتيم.من يك روز كه به سوي حرم مي رفتم از شدت ناراحتي بي اختيار روي زمين افتاده و از بيرون حرم تا كنار ضريح را روي زانوي خودم رفتم،دلشكسته بودم و خيلي گريه كردم،از امام رضا خواستم وساطت كرده و براي من از خدا عمر مجدد بگيرد،تا اين بچه به دنيا بيايد و از آب و گل در آيد و بعد از آن هر چه صلاح مي داند انجام دهد. از وقتي ازمشهد برگشتم ،اين اطمينان قلبي در من ايجاد شده كه عمل شما موفقيت آميز است.

او با اصرار زياد من را راضي به عمل كرد و متاستاز مغزي او را نيز يكي از دوستان خوبم كه جراح اعصاب بود عمل كرد و همانطور كه مي داني در طول اين سالها چند بار ديگر هم به دليل عود متاستاز مغزي،توسط ايشان عمل شد.اين عمل آخر كه من انجام دادم به دليل گرفتاري كبدي او به اين غده بود.وقتي او را عمل كرديم متوجه شديم،تمام كبد و بقيه حفره شكمي با تومور گرفتار شده است و به هيچ وجه قابل عمل نبود و مجدداً شكم او را بستيم و چون بعد از عمل بخوبي بهوش نيامد و تخت خالي در آي. سي يو هم نبود،مجبور شديم او را به بخش بياوريم و بقيه داستان را هم خودت مي داني.

پسرك سرش را پايين انداخته بود و در فكر بود.وقتي سرش را بالا آورد،چشمهايش پر از اشك بود در حاليكه به نقطه اي خيره شده بود گفت:پس مادرم اين 12 سال آخر عمرش را از امام رضا دارد.خدا را صد هزار بار شكر… اگر 12 سال قبل مادرم مرده بود من او را به خوبي نشناخته بودم. من از او خيلي چيزها ياد گرفتم. او در درسها به من خيلي كمك كرد و مهمترين چيزي كه به من ياد داد اميد به آينده بود.او هيچ وقت نااميد نبود.حتي در اين عمل آخرش هم بسيار اميدوار بود. از همه مهمتر اينكه من الان برادري 12 ساله دارم كه همه اميد و آرزوي من شده است. راستي اگر برادرم رضا هم نبود من به چه دل مي بستم؟خدا را شكر…

گفتم:راستي برادرت چطور است؟چه كار مي كند؟

گفت:او خيلي خوب و مهربان است.كلاس اول راهنمايي است.پدرم هم به او خيلي علاقه دارد واقعاً با وجود او و پدرم من جاي خالي مادرم را كمتر احساس مي كنم.

پسرك آن شب با روحيه اي خوب و شاداب از مطب من رفت. ولي من هنوز در اين فكر بودم كه چرا آن مرد سفيد پوش

را كه نمي داند لوله تراشه چيست و چگونه كار مي كند بدين كار خطير گمارده بودند؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مادر

نكات:

1 – بيماري كه لوله تراشه دارد،در صورتيكه به ونتيلاتور وصل باشد،اكسيژن مورد نياز خود را،از اين دستگاه مي گيرد،ولي گاهي بيماراني هستند كه عليرغم داشتن لوله تراشه به دستگاه ونتيلاتور نيز نياز ندارند ولي بايد اكسيژن اضافي به آنها داده شود،در اين موارد هيچگاه نبايد لوله تراشه را مستقيماً به لوله اكسيژن وصل كرد. بديهي است در اينصورت بيمار راهي براي خروج هواي بازدمي خود نخواهد داشت.بدين منظور از وسيله اي بنام T piece استفاده مي كنند كه همانطور كه از نامش پيداست وقتي لوله تراشه داخل آن ميشود، مجموعاً
شبيه T مي شوند(مطابق شكل) بطوريكه اكسيژن از يك سر آن وارد شده و هواي بازدمي از سر ديگر آن قابل خروج است.لازم به ذكر است معمولاً همكاران پرستار با استفاده از سرنگهاي 20 يا 50 سي سي اين تكه راخودشان مي سازند.

2 – بيشترين جايي كه كانسر پستان متاستاز ميدهد غدد لنفاوي زير بغل مي باشد.اما متاستاز هاي دور دست پستان اغلب به كبد،استخوان و مغز مي باشد.

3 – بسياري از تومورهاي بدن مي توانند به مغز متاستاز دهند.از نظر ميزان متاستاز به مغز،تومورهاي پستان بعد از تومورهاي ريه در مقام دوم قرار دارند.در گزارشات پزشكي بيماراني وجود دارند كه متاستاز هاي منفرد به مغز داشته اند و با برداشتن آنها از طريق جراحي ،طول عمر بيشتري پيدا كرده اند(شوارتز 99 ص 1890)

4 – نقش اميد در بهبودي بيماران يك مسئله غير قابل انكاراست و بسيارند بيماراني كه با وجود يك بيماري بدخيم و غير قابل علاج،بدليل اميد زائدالوضعي كه داشته اند،بسيار بهتر از بيماران نااميد،آن بيماري را تحمل كرده اند و به طول عمر بيشتري دست يافته اند.

 
اطلاعات تماس

نشاني مطب

 

خيابان شريعتي -بالاتر از سيدخندان -   روبروي خيابان خواجه عبداله انصاري - ساختمان۱۰۳۰- طبقه۵ - واحد۱۹ 

تلفن:۲۲۸۵۲۶۵۰- ۰۲۱   

تلفن همراه مطب :              ۶۰۷۶۲۷۸-۰۹۱۹