.

صفحه اصلی داستان های پزشکی توهم
با توجه به پایان بازسازی ؛ روزهای یکشنبه و چهارشنبه در مکان دائمی مطب پذیرای بیماران گرامی هستیم
امتیاز کاربر: / 4
بدخوب 

(( توهم ))

يك موضوع دو داستان

(1)

روزي چند بار پيش من مي آمد ، هر دفعه هم بهانه خاص داشت.يكبار مي گفت آمده ام فشارم را بگيريد،بار ديگر
مي گفت گمانم تب دارم،برايم درجه تب بگذاريد.يكبار هم آمد و در حاليكه با انگشتش سينوسهاي كنار بيني اش را نشان
مي دادگفت:آقاي دكتر اينجام ناله مي كنه.

- گفتم: ناله مي كنه يعني چه؟يعني درد مي كنه؟يعني سوزش داره؟يا معني ديگه اي داره؟

- گفت: نه،ناله مي كنه يعني ناله مي كنه هيچ معني ديگه اي هم نداره.

و در همان حال دست مرا گرفت و انگشتان مرا روي گونه اش فشار داد و گفت :ببين ناله مي كنه . احساس كردي؟

من كه چيزي احساس نكرده بودم به او گفتم :من ناله اي كه تو مي گويي احساس نكردم. ولي ممكنه سينوزيت داشته باشي. من درمان را شروع مي كنم اميدوارم بهتر شوي.

او يك زائر حج بود و من پزشك كاروان بودم و در اتاق خود علاوه بر معاينه بيماران،تمامي خدمات پزشكي مانند تحويل دارو و تزريقات را هم انجام مي دادم.چند روزي بود كه وارد مكه شده بوديم و بيش از يك هفته تا شروع اعمال حج تمتع وقت باقي بود.بيشترين مشتري من در اين كاروان سيصد نفري تا آن زمان همين مرد جوان بود كه حدود چهل سال سن داشت.او از نظر ميزان مراجعه به پزشك از همه پير مردها و پير زنهاي كاروان جلوتر بود.صبح روز بعد،قبل از ساعت 8 ،در اتاق زده شد.من هم كه تا دير وقت در حرم بودم،خواب آلوده بيدار شده و در را باز كردم.ديدم همان جوان است.

  • گفت: آقاي دكتر من خوب نشده ام.اومدم برايم آمپول پني سيلين بزني.

من كه از او كاملاً دلخور بودم حوصله هيچ حرف و توضيحي را هم نداشتم بلافاصله گفتم: پس بخواب بزنم.

و بدون تامل يك ويال پني سيلين 2/1 ميليون واحد برداشتم تا آماده كنم.ولي او بلافاصله گفت: الان مي خواهيد بزنيد؟!

  • گفتم: پس كي بزنم؟شما مگه خودتان پيشنهاد تزريق پني سيلين نداديد؟

  • گفت: چرا،ولي باشكم خالي كه نميشود پني سيلين زد،شما كمي صبر كنيد من بروم صبحانه بخورم و برگردم.

  • با بي اعتنايي گفتم: باشه برو،هر وقت خواستي بيا.

او رفت و هنوز 5 دقيقه نگذشته بود كه دوباره آمد و گفت: آقاي دكتر من صبحانه خوردم ،لطفاً آمپول مرا بزنيد.

آمپول حاضر كردم و آماده زدن شدم كه گفت: آقاي دكتر شما ليدوكائين قاطي آمپول نمي كنيد كه درد من كمتر شود؟

  • گفتم: نه،اينجا ليدوكائين نداريم.

بهر حال دراز كشيد و آمپول را زدم ولي خيلي ابراز درد و ناراحتي مي كرد. بعد از تمام شدن آمپول گفت: آقاي دكتر،چرا اينقدر تند آمپول را زدي، پدرم در آمد ،پني سيلين را بايد يواش يواش بزنيد.

از دست او خيلي عصباني بودم ولي سعي كردم عصبانيتم را بروز ندهم و فقط گفتم:حق با شماست،از اين به بعد يواش تر مي زنم.

روز بعد بار ديگر آمد و گفت:آقاي دكتر خيلي ضعيف شده ام.اين چرك خشك كن ها مرا ضعيف كرده.اينجا هم كه به اندازه كافي سيب نمي دهند تا تقويت شوم.

  • گفتم:اتفاقاً ميوه كه زياد مي دهند.همه زائران ميوه ها يشان زياد مي آيد.

  • گفت:آقاي دكتر من كه چرك خشك كن ميخورم بايد سيب زياد بخورم.در شهر خودم هم جعبه جعبه آب سيب
    مي گيرم و مي خورم تا ضعيف نشوم.

آن روز هم رفت ولي من ديگر مطمئن شده بودم او حتماً بايد يك مشكل روحي و رواني زمينه اي داشته باشد و در آن شرايط محيطي مشكلاتش تشديد شده است.احتمال مي دادم دوري از خانواده و نزديك شدن به زمان انجام اعمال حج استرس او را بيشتر كرده است. فرداي آن روز بار ديگر آمد ولي من با استراتژي جديد با او برخورد كردم.با او گرم روبرو شدم و حسابي تحويلش گرفتم به او گفتم من هم مانند خودش معتقدم او بخاطر نخوردن سيب ضعيف شده و تاكيد كردم كه حتماً بايد روزي چند سيب بخورد.وقتي فهميد با او هم عقيده شده ام خوشحال شد و لبخند زد و گفت: بله آقاي دكتر در شهر خودم هم هر چه دكتر مي روم فايده ندارد فقط وقتي آب سيب مي خورم احساس بهبودي مي كنم.

در حاليكه در اتاق من نشسته بود به انبار كاروان رفتم و تعدادي سيب گرفته و براي او آوردم و اين بار بجاي دارو، سيبها را در ظرفي ريخته و به او دادم و خيلي جدي گفتم: درمان شما فقط خوردن سيب است لطفاً اين سيبها را بشوئيد و هر 8 ساعت يكي از آنها را بخوريد.اگر تمام شد باز هم مراجعه كنيد تا به شما سيب بدهم.

او آنروز خوشحال رفت و فردا صبح،مجدداً جلوي در اتاق من ظاهر شد. در حاليكه لبخندي به صورت داشت گفت : آقاي دكتر من خيلي بهترم، ديگر خوب شده ام،واقعاً مشكل من كمبود سيب بوده است.

او با اين رژيم سيب درماني احساس بهبود مي كرد و تا آخر آن سفر هم ديگر به من مراجعه نكرد.ولي نمي دانم واقعاً مشكل او كمبود سيب بوده و يا يك مشكل روحي و رواني داشت كه با احساس توجهي كه به او شد مشكلاتش كاهش يافت؟هنوز هم نمي دانم آن احساس بيماري و اين احساس بهبود آيا يك واقعيت بود يا يك توهم ؟ ولي هر چه بود

او با خوردن سيب ديگر به من مراجعه نكرد.

(2)

از همان اوائل سفر چهره نوراني و دوست داشتني پير مرد زبانزد همه بود. 91 سال عمر داشت و پيرترين زائر كاروان بود ولي از نظر قواي جسماني خيلي خوب بود و با اينكه اتاق او در طبقه هفتم ساختمان بود هيچوقت معطلل آسانسور نمي شد و تمام هفت طبقه را پياده مي رفت.

تجربيات زيادي داشت و كلاً انسان با معلوماتي بود.هم اتاقي هاي او از او راضي بودند و مي گفتند خيلي با سواد است و هميشه براي ما تعريف هاي شنيدني دارد.

يك روز در مكه به اتاق من آمد و گفت:آقاي دكتر من اشتها ندارم و نمي توانم غذا بخورم.به او گفتم در تهران چه غذايي مي خوري؟گفت:شبها نان وپنير مي خورم و ظهرها يك سيخ كباب با مقداري برنج مي خورم .

  • گفتم: الحمدا… كاملاً سالم هستيد.معلوم است مواظب سلامتي خود هستيد.

  • گفت: بله آقاي دكتر من كاملاً سالم هستم. در سن بالاي 90 سالگي نه چشمم ايراد دارد و نه گوشم.خدا را شكر
    مي كنم .

  • گفتم :حاج آقا چه كار بوده ايد؟

  • گفت: من در دانشكده افسري بوده ام.

  • گفتم:يعني افسر ارتش بوده ايد؟

  • گفت: نه شخصي بودم ولي در دانشكده افسري كار مي كردم.دو سال هم در زمان رضا شاه خدمت كرده ام.

  • گفتم:اولين بار است كه به حج مي آئيد؟

  • گفت:نه من بارها آمده ام.اولين بار 50 سال پيش بود. در آن موقع كاروان در كار نبود و مردم خودشان مي آمدند.

  • گفتم:پياده آمديد يا با ماشين؟

  • گفت:نخير،با طياره آمديم.ولي وضع مكه و عربستان خيلي بد و كثيف بود.مثلاً براي حمام تمام حاجيها،فقط يك استخر بود كه همه حاجيها از تمام كشورها بايد در آن مي رفتند.

تعريفهايي او كه با لحني آرام گفته مي شد براي من دلنشين و جالب بود ولي كارهاي زياد و متعدد مانع استفاده بيشتر از او مي شد. در بين راه هر وقت او را مي ديدم بسيار به او احترام مي گذاشتم و از ديدن او لذت مي بردم كه خدا چه بركتي به او داده كه در اين سن به راحتي راهي حج شده و حتي از زائران جوان ما هم سالم تر است.

پير مرد گاهگاهي به من سر مي زد و از ضعف و بيحالي و بي اشتهايي شاكي بود و من به او آمپول تقويتي
مي زدم ولي حال عمومي او خوب بود.بعد از اتمام اعمال چند روزي بود كه از مكه به مدينه آمده بوديم.پير مرد را ديدم كه ضعيف و بيحال بود ديگر صحبت نمي كرد و با كسي نمي جوشيد.

يك روز در طبقه هفتم از جلوي آسانسور رد مي شدم كه در آن باز شد و پير مرد را داخل آسانسور ديدم.مردد بود كه بيرون بيايد يا نه؟من احتمال دادم كه دوباره اتاق خود را گم كرده است،چون روز گذشته نيز بعد از نماز ظهر گم شده بود و در فاصله هاي خيلي دور،يكي اززائران او را بطور اتفاقي پيدا كرد بود و به هتل آورده بود.بلافاصله جلوي آسانسور ايستادم تا در بسته نشود.وقتي از او پرسيدم كه كجا مي رود فهميدم اتاق خود را گم كرده و حتي شماره آنرا هم اشتباه مي گفت.پير مرد خيلي رنجور به نظر مي رسيد و مي گفت چند بار استفراغ كرده و هيچ چيز نمي تواند بخورد.نبض او را گرفتم خيلي تند مي زد و نامنظم بود.او را به اتاق خودم بردم و برايش سرم وصل كردم و يك‌آمپول عضلاني ضد استفراغ زدم.زير سرم خوابش برد. روي او پتو انداختم .چون بعد از ظهر بود خودم هم دراز كشيدم.پير مرد درخواب با خود حرف مي زد و كلمات بي ربطي به زبان مي آورد.يك ساعتي گذشته بود كه ناگهان بيدار شد و از جايش برخاست و نشست. به سرعت جيب حميان خود را جستجو مي كرد و در همان حال مي گفت پول مرا زده اند،همه پولهايم در حميان بوده و الان نيست.

من از جايم بلند شدم و نزديك او رفتم و حميانش را گشتم. چند اسكناس درشت سعودي پيدا كردم و گفتم : اين هم پول شما.

  • ولي اوگفت: نه پول من خيلي بيشتر بوده دلار و هزار توماني هم داشتم.

آن پير مرد آرام و نوراني شديداً مصظرب بود و در حاليكه سرم بدستش وصل بود، همچنان جيبهاي شلوار و حميان خود را مي گشت و زير لب غرغر مي كرد.ناگهان ست سرم ازآنژيوكت جدا شد و خون روي پتو و لباس او ريخت ولي توجهي به اين خونريزي نداشت و همچنان دنبال پولهاي خود مي گشت.در حاليكه به سختي مشغول وصل كردن ست سرم به‌آنژيوكت بودم گفتم:حاج آقا بخواب،بگذار سرم تمام شود بعد دنبال پولها مي گرديم.پير مرد گويا متوجه نمي شد و دست از جستجوي جيبها بر نمي داشت. او را به زور خواباندم ولي شديداَ معترض بود و مي گفت:يعني چه آقا؟پولهاي من را در اتاق شما زده اند،.وقتي به اتاق شما آمدم پولهايم همراهم بود ولي الان نيست، وقتي من زير سرم بودم خوابم برده و يكي پولهاي مرا برداشته است.از حرفهاي او خيلي ناراحت نشدم چون متوجه شده بودم كه پير مرد هذيان مي گويد و قطعاً دچار يك مشكل رواني شده .

- به آرامي به او گفتم:پدر جان بخواب بگذار سرم ات برود بعد پولها را پيدا مي كنيم.

  • گفت: نه آقا سرم به چه درد من مي خورد هستي من از دستم رفت.من به رئيس كاروان شكايت مي كنم.پول من در اتاق شما دزديده شده،من زير سرم كه بودم چند نفر آمدند و در حاليكه مي خنديدند پول مرا برداشتند.

من فقط سكوت كردم. سرم او را سريع كردم كه زودتر تمام شود.دلم براي آن پير مرد نازنين مي سوخت، سرم كه تمام شد،آنژيوكت را هم بيرون آوردم و او در حاليكه زير لب غرغر مي كرد اتاق مرا ترك كرد.

بعداً فهميدم يك راست پيش مدير كاروان رفته و جريان سرقت را تعريف كرده بود و گفته بود:دكتر بايد امين مرد باشد،نه اينكه پول بيمار را بردارد. اصلاً سرم زدن يك نقشه يوده تا پولهاي مرا بردارد. من اصلاً نياز به سرم نداشتم.

او حرفهاي خود را روزهاي بعد نيز تكرار كرد و هر جا مي نشست اين داستان را از ديد خود تعريف مي كرد.البته هيچكس حرفهاي او را باور نمي كرد. و همه معتقد بودند پير مرد حسابي قاطي كرده است.به همه سپرده بودم مواظب او باشند كه بيرون از هتل نرود چون حتماً گم خواهد شد. در هر حال پير مردي كه يكي بهترين زائران كاروان ما بود و از نظر جسمي و روحي كاملاً سر حال و شاداب بود و الگوي خوبي براي ديگران بود. اكنون به يك بيمار مشكل ساز تبديل شده بود.

روزي كه به تهران برگشتيم پير مرد در آخرين ديدار در سالن فرودگاه و در حاليكه همه با هم خداحافظي
مي كردند،نزديك من آمد و درحاليكه مرا چپ چپ نگاه مي كرد گفت:آقاي دكتر من كه پولهايم را پيدا نكردم ولي مطمئن باش شما هم از پولهاي من خير نخواهيد ديد!

فقط نگاهي محبت آميز به او كردم و از او جدا شدم،در اين فكر بودم پير مردي با اين سابقه و تجربيات چرا دچار چنين توهمي شده كه هرگز او را رها نمي كند؟ و چرا اين توهم را بايد نسبت به من داشته باشد كه در اين سفر بيشترين محبتها را به او كردم؟

 

 
اطلاعات تماس

نشاني مطب

 

خيابان شريعتي -بالاتر از سيدخندان -   روبروي خيابان خواجه عبداله انصاري - ساختمان۱۰۳۰- طبقه۵ - واحد۱۹ 

تلفن:۲۲۸۵۲۶۵۰- ۰۲۱   

تلفن همراه مطب :              ۶۰۷۶۲۷۸-۰۹۱۹