.

صفحه اصلی داستان های پزشکی احساس هنرمندانه
با توجه به پایان بازسازی ؛ روزهای یکشنبه و چهارشنبه در مکان دائمی مطب پذیرای بیماران گرامی هستیم
امتیاز کاربر: / 11
بدخوب 

(( احساس هنرمندانه))

وقتي فهميدم نيم ساعتي زودتر از وقت كلاس به دانشكده رسيده ام،خيالم راحت شد،چون ديگر لازم نبود بخاطر دير رسيدنم از دانشجويان عذر خواهي كنم. بخاطر اشتباه در ديدن ساعت فاصله بيمارستان تا دانشكده را خيلي با عجله آمده بودم و احساس خستگي مي كردم، روي نيمكتي كه در راهروي بزرگ دانشكده بود،نشستم.اين راهرو كه بيشتر شبيه يك سالن بزرگ بود، محل امتحانات دوران دانشجويي ما بود.به ياد اولين روزهايي كه پا به دانشكده پزشكي گذاشته بودم،افتادم.آنقدر با افتخار در اين راهرو قدم مي زدم كه گويي پا بر قلل فتح ناپذير علم و دانش گذاشته ام و براي هميشه درهاي فلاح و رستگاري بر روي من باز شده است، اما بعد از مدتي فهميدم كه هيچ فرقي نكرده ام،فقط از مدرسه كوچك محله مان وارد يك مدرسه بزرگتر در شهرمان شده ام.

از روي نيمكت بلند شدم و شروع به قدم زدن كردم،در كنار هر ديوار و هر درو پنجره، خاطره اي داشتم،هنوز قيافه همكلاسي هايم را در گوشه و كنار اين راهرو مي ديدم و صداي آنها را مي شنيدم.شايد همين ديروز بود كه با شور و هيجان طول و عرض اين راهرو را مي پيموديم و مشتاقانه منتظر آينده درخشان خود بوديم.

تابلو هايي كه با فاصله هاي مساوي دور تا دور اين سالن بزرگ روي ديوارها بودند توجه مرا جلب كرد،در حاليكه آرام آرام قدم مي زدم به آنها نگاه مي كردم،اكثر آنها را مي شناختم،يا هم دوره خود بودند و يا يك يا چند دوره از من بالاتر يا پائين تر بودند.با اشتياق در ميان آنها بدنبال كسي مي گشتم،وقتي نزديكتر شدم،بالاخره او را هم ديدم،همچون هميشه با نگاهي مهربان و دلنشين به من نگاه مي كرد،صداي گرم او هنوز در گوشم طنين انداز بود.خاطرات فراواني كه با او داشتم در يك لحظه به ذهنم هجوم آوردند. با عليرضا از همان روزهاي اول كه به دانشكده پزشكي پاگذاشتم،اشنا شدم ولي اولين بار در سالن تشريح بود كه احساس كردم او با ديگران كاملاً فرق دارد.

آن روز قرار بود براي اولين بار ما را به سالن تشريح ببرند،همه روپوش سفيد پوشيده بوديم و بعد از يك سخنراني كوتاه توسط استاد، ما را به سمت سالن تشريح هدايت كردند.اكثر ما تا آن لحظه با جسد يك انسان روبرو نشده بوديم،در آنجا دوازده تخت و بر روي هر تخت يك جسد وجود داشت. در آن لحظه،سكوت،فضاي سالن را فرا گرفته بود.فقط صداي استاد مي آمد كه برنامه و نحوه كار در سالن تشريح را توضيح مي داد.بعد از سخنان استاد،به گروهايي تقسيم شده و بايد به سمت جسد مربوط به خود
مي رفتيم. در آن لحظه عكس العمل دانشجويان متفاوت بود. يكي ساكت بود و به جسدها نگاه مي كرد،يكي دستمالي جلوي بيني اش گرفته و چهره درهم كشيده بود،يكي دو نفر با حالت تهوع سالن را ترك كردند،يكي مزه مي ريخت و هيبت و چهره آن مردگان را به هر يك از همكلاسيها تشبيه مي نمود و يكي با قيافه اي فيلسوفانه زندگي گذشته هر يك از آنها را تجزيه و تحليل مي كرد و علت آوردن آنها را به سالن تشريح حدس مي زد كه اين يكي قاچاقچي بوده آن يكي اعدامي بوده،آن يكي در بيمارستان مرده و چون كس و كاري نداشته او را به اينجا آورده اند،جسد آن ديگري را كه به علت مصرف مواد مخدر جان سپرده،از كنار خيابان به اينجا آورده اند، اين يكي خودش وصيت كرده و موضوعاتي از اين قبيل. در اين ميان،در حالي كه احساس عجيبي به من دست داده بود و غرق تفكرات مختلف بودم،عليرضا را ديدم كه بي توجه به هياهوي همه ما،كنار تك تك تختها ايستاد و براي هر كدام از اجساد يك فاتحه قرائت كرد و سرش را به زير انداخت و سالن را ترك نمود. من هم بدنبال او ازسالن بيرون آمدم و تعقيبش كردم،به داخل حياط آمده بود و قدم مي زد.نزديك او رفتم و پرسيدم : نمي خواهي برگردي؟

گفت: چرا،منتظرم حالم بهتر شود تا برگردم.

گفتم: ظاهراً بعد از اين،ما با اين صحنه ها زيادروبرو خواهيم شد و بايد عادت كنيم.

گفت: من نمي خواهم به اين چيزها عادت كنم.

گفتم: چرا؟

گفت: ما الان با چند تا جسد روبرو هستيم ولي بعد ها آدمهاي زيادي جلوي ما خواهند مرد.اگر ديدن اين جسدها برايمان عادي شود،بمرور تبديل به آدمهايي بي عاطفه خواهيم شد و بعدها ديدن بيماران بدحال و حتي مرگ آنها هم براي ما عادي خواهد بود و در مقابل آنها هيچ احساسي نخواهيم داشت.

گفتم: با اين وصف تو هيچ وقت نمي توني دكتر خوبي بشي.اگر دنبال علم هستي بايد به اين چيزها عادت كني.مردم به علم ما نيازدارند نه احساس ما.

گفت: اشتباه نكن،علم ما به تنهايي نمي تونه همه مشكلات بيماران را حل كند. مردم احساس دارند و به احساس ما نيز نياز دارند. اگر همه چيز،براي ما عادي شود،ديگر احساس مردم را درك نمي كنيم و نمي توانيم نياز آنها را برآورده كنيم. من مي خواهم چيزهايي كه براي مردم جامعه عادي نيست،يراي من نيز عادي نشود،چون آن موقع بيشتر مي توانم آنها را درك كنم.

در حاليكه با تامل به او نگاه مي كردم،پرسيدم: يعني حالا نمي خواهي به سالن برگردي؟

گفت: چرا،اگر بخواهم به مردم خدمت كنم بايد بيايم و به هر سختي هست با آن جسدها كار كنم ولي مي خواستم در اولين برخورد با آنها،بي تفاوت نباشم.

حرفهاي آن روز عليرضا در ذهن من ماند و من به مناسبتهاي مختلف به آنها فكر مي كردم. سالها گذشت و دوران باليني و كارورزي شروع شد. از آنجا كه ما اكثر بخشهاي باليني را با هم مي گذرانديم،اتفاقات ديگري باعث شد همان موضوع تازه شده و همان حرفها بنوعي تكرار گردد.

روزي در يكي از بيمارستانهاي آموزشي روانپزشكي با او قدم مي زدم. او روپوش سفيد پوشيده بود و من لباس شخصي بودم. گرم صحبت بوديم كه يك بيمار رواني،جلوي عليرضا را گرفت و بي مقدمه هر چه توانست به او فحش هاي ركيك داد و گفت:ديشب تو بودي كه مي خواستي مرا مسموم كني.

عليرضا با لبخندي در جواب آن بيمار گفت: ببخشيد من نبوده ام،كس ديگري بوده،ولي هنگامي كه باپا فشاري بيمار،كه از تظاهرات بيماري وي بود،مواجه شد،بيمار رابوسيد و گفت من اشتباه كرده ام. و در حاليكه مرا به بيمار نشان مي داد گفت:اين آقا هم مامور قانون است و مي خواهد مرا به دادگاه ببرد و محاكمه كند كه چرا مي خواستم تو را مسموم كنم.حالا تو هم وقتي مي بيني كه من از عمل خود پشيمانم و قانون هم مي خواهد مرا به سزاي خود برساند،ديگر اين فحش ها را نده.

آن بيمار آرام شد و گفت:آخه بگو مگه من به تو چه كرده بودم كه مي خواستي مرا با چهار بچه قدو نيم قد مسموم كني؟حالا جريمه ات اين است كه يك بسته سيگار براي من بخري.

بعد از آنكه عليرضا مقداري پول به او داد تا سيگار بخرد رو به من كرد و گفت:آقاي رئيس او را كمتر زنداني كن،پسر خوبيه،. و از ما جدا شد و رفت.

من با شنيدن اين حرفها بسيار خنديدم ولي عليرضا فقط لبخندي كمرنگ برلب داشت.رو به او كرده و گفتم:

- چرا نمي خندي؟حتماً اينطور صحنه ها برات عادي شده و خنده ندارد؟يادم هست كه در اوايل دوران دانشجويي مي گفتي مي خواهي چيزهايي كه براي مردم جامعه عادي نيست، براي تو هم عادي نشه،ولي به نظر مي رسد ديدن اين صحنه ها ي غير عادي برات خيلي عادي شده.شايد هم ديگه اون حرفهاي قديمي را قبول نداري؟

گفت : چطور مگه؟

گفتم: چون اگر اين صحنه براي تو هم غير عادي بود،الان بايد قاه قاه مي خنديدي.

گفت: اين صحنه براي من هم غير عادي و خنده دار بود،ولي وقتي يك لحظه درمورد خرجي،امرار و معاش،تربيت و احساسات چهار بچه اش فكر مي كنم، خنده از يادم ميره،وقتي فكر مي كنم اين بيمار،پدر يا بردار بزرگتر من هست كه از ناملايمات اجتماعي، اقتصادي و سياسي جامعه به اين روز افتاده، ديگه نمي تونم با صداي بلند بخندم. مردمي كه او را نمي شناسند ممكنه به او بخندند ولي خانواده او با ديدن اين صحنه ممكنه حتي گريه هم بكنند.

گفتم:بالاخره ،من نفهميدم كه ما در مقابل بيماران بايد مثل مردم كوچه و بازار احساساتي شويم و يا بايد كاملاًبي تفاوت باشيم و فقط كار خودمان را انجام دهيم.

گفت: به نظر من هيچكدام. فقط بايد آنها را درك كنيم ،مثل پدرو مادرشون،زن و بچه و يا خواهر و برادرشون،همين. و بعد ادامه داد. پزشكي هم مثل هنر،نياز به احساس دارد همانطور كه يك هنرمند ،بدون احساس نمي تواند يك اثر برجسته ايجادكند،پزشك بدون احساس هم نمي تواند بيمارش را بخوبي درك كند.

چند ماه بعد به بخش كودكان رفتيم. نيمه هاي شب بود و من و عليرضا در درمانگاه اورژانس كودكان بوديم.كودكي را به درمانگاه آوردند كه حركات با مزه اي انجام مي داد. بصورت خيالي از روي هوا پروانه مي گرفت و او را ناز مي كرد،با حركات صورتش،اشكال عجيب و غريب در مي آورد و دائماً با فرياد، اسم اشخاص غير واقعي را صدا مي زد. طفلكي به كلي از دنياي بيرون بريده بود و در حاليكه حركات و رفتار او كاملاً خنده دار بود،ولي قيافه اش برافروخته شده بود و آرام و قرار نداشت.توسط پدر و مادر و عمويش، با زحمت زياد به درمانگاه آورده شده بود. عمويش مي گفت:اينها مهمان ما هستند،از تبريز آمده اند و چند ساعتي هست كه به خانه ما رسيده اند. ما خيلي ترسيده ايم چون حركات اين بچه كاملاً غير عادي است.

به رزيدنت كودكان زنگ زديم و داستان اين كودك را تعريف كرديم. چند دقيقه اي گذشت و او هم به اورژانس آمد. تاخواست به كودك نزديك شود و با او صحبت كند،كودك با تفنگي كه با انگشتش ساخته بود او را تهديد كرد و گفت اگر پروانه را از من بگيري تو را هم مي كشم. رزيدنت كودكان كه خودش هم اهل تبريز بود با زبان تركي هم نتوانست بچه را آرام كند . در حاليكه در فكر فرو رفته بود كه چه كند، ناگاه گويا جرقه اي در ذهنش زده باشد از پدر كودك پرسيد: اين بچه ((گوالك)) خورده؟ پدرش گفت نمي دونيم شايد خورده باش.

از زريدنت پرسيدم اين ((گوالك)) كه نمي دونم اونودرست تلفظ مي كنم يا نه،چيست؟

گفت: يك گياه سمي محلي است كه افرادي كه آنرا مصرف مي كنند دچار توهمات گوناگون ميشوند،الان هم فصلي است كه اين گياه در بعضي از نقاط اطراف تبريز روئيده و بچه هاي شيطان آنها را به جاي قارچ مصرف مي كنند و دچار اين عوارض
مي شوند. او كودك را بستري كرد و به همراهان كودك اطمينان داد كه به زودي خوب خواهد شد.

چند روز بعد، زماني كه براي مرخص كردن كودك خلاصه پرونده اش را مي نوشتم، از او سراغ پروانه را گرفتم. در حاليكه به من چپ چپ نگاه مي كرد گفت: من چيزي از پروانه بياد ندارم.ولي يادم هست كه كارهايي مي كردم كه مادرم گريه مي كرد ولي شما به من مي خنديد و مرا مسخره مي كرديد.

اين حرف او براي من تامل برانگيز و دوراز انتظار بود ولي به روي خودم نياوردم و گفتم:من اصلاً نمي خواستم تو را مسخره كنم من هم مثل مادرت تو را دوست دارم.

خلاصه پرونده را نوشتم و آن كودك با خانواده اش رفت. عليرضا كه شاهد حرفهاي من و كودك بود پيش من آمد و گفت:

آن شب فقط تو نمي خنديدي،من هم خنديدم ولي در آن زمان آنقدر اين صحنه براي ما عجيب بود كه اصلاً خنده هاي خود را كه براي ديگران بوي تمسخر مي داد بياد نداريم.آن بچه هر چند كارهاي خودش را از ياد برده ولي بخوبي تناقص بين گريه هاي مادرش و خنده هاي ما را بياد دارد.سپس در حاليكه مي خنديد چند بار به پشت من زد و با حالت شوخي گفت:ولي آقاي دكتر،بعيد مي دانم من و شما آن بچه را مثل مادرش دوست داشته باشيم. ما تا آن احساس هنرمندانه،هنوز فاصله زيادي داريم.

ديگر كم كم وقت رفتن به كلاس رسيده بود. در حاليكه آرام آرام از كنار تابلوي شهيدان دانشكده دور مي شدم، در اين فكر بودم كه بعد از اين همه سال آيا اين احساس هنرمندانه در من ايجادشده است؟اين احساس هنرمندانه را مي توان به دانشجويان نيز توضيح داد و آنها چگونه مي توانند به چنين احساسي دست يابند؟ آيا آنها وقتي از سالن دانشكده و از كنار تصوير عليرضا مي گذرند چه احساسي نسبت به او دارند؟ مثل من احساساتي مي شوند يا بي تفاوتند؟آيا از احساس هنرمندانه اي كه او معتقد بود هر پزشكي به آن نياز دارد،خبر دارند؟آيا اينها،آنها را درك مي كنند؟شايد مقصر ما باشيم كه آنها را به فراموشي سپرده ايم و خاطرات آنها را نيز در ذهن خود مدفون كرده ايم.

 

 
اطلاعات تماس

نشاني مطب

 

خيابان شريعتي -بالاتر از سيدخندان -   روبروي خيابان خواجه عبداله انصاري - ساختمان۱۰۳۰- طبقه۵ - واحد۱۹ 

تلفن:۲۲۸۵۲۶۵۰- ۰۲۱   

تلفن همراه مطب :              ۶۰۷۶۲۷۸-۰۹۱۹